خرید کتاب سرگذشت کندوها
جستجوی کتاب سرگذشت کندوها در گودریدز

داستانی کوتاه در مورد زنبورداری به نام علی بک که در یک بهار بر خلاف کارهای زنبورداری همیشگی اش سهم عسل زنبورها را برمیدارد و به جایش شیره میگذارد و زنبور های ملکه ی هر دوازده کندوی عسلش را که به این کار در وقت پاییز هر سال به زور عادت کرده بوند را عصبانی کرده و زنبورها و خاله خان باجی های کندوها با مشورت و نقشه ای حساب شده , یک روز همگی شان دست صاحب شان را در حنا گذاشته و روزگارش را سیاه میکنند و ...
فکر میکنم که نماد های این داستان اینقدر واضح هستند که بشود گفت که زنبورها همانند مردم بی مزدی اند که تمام عمرشان وابسته به امکاناتی که دارند روزگارشان را میگذارنند و تا به خودشان میایند میبینند که هیچ از خود ندارند و باخته اند و بازیچه ی نیروی بزرگ تری هستند ؛ اما سر انجام با خشم و فکر رهایی از وضع موجود قیام میکنند و خود را از زیر سلطه ی فردی خودخواه و طماع بیرون میکشنند و زندگی جدیدی را با پذیرش ریسک هایش که پر از آزادیست را برای خودشان میسازند
با اینکه داستان کوتاهی بود اما کمی هم مرا به یاد داستان قلعه ی حیوانات انداخت هرچند پایانشان اصلا شبیه هم نیست اما نماد هایشان همان حرف هارا دارد , یعنی حرف زندگی مردمی که شاید در نزدیکی ما باشند و یا حتی خود ما باشیم و یا حتی در کشوری همین نزدیکی ...
مشاهده لینک اصلی
دوستانِ گرانقدر، داستان از آنجایی آغاز میشود که در دهِ پایین و در جشنِ عروسی، به یک مردِ روستایی به نامِ <کمندعلی بک>، یک کندویِ خالی میدهند و روشِ استفاده و پرورشِ زنبور را نیز به او آموزش میدهند.. کمندعلی، کم کم اوضاعش در کندو داری و فروشِ عسل خوب شده و صاحبِ دوازده کندو میشود... مردمِ روستا که پول درآوردنِ او را میبینند، حسادت در وجودشان شعله ور میشود و آرزویِ شکستِ او را دارند ... سپس داستان واردِ کندوها میشود و به سراغِ زنبورها میرویم... زنبورهایِ بیچاره، تمامِ روز کار میکنند و گرسنه بازمیگردند و جیرهٔ خود را از خانم باجی دریافت میکنند و این کار در تمامِ سال تکرار میشود، ولی زنبورها این را میدانند که در فصلِ پاییز، یک بلایی بر آنها نازل میشود و هرچه عسل جمع کرده اند را با خود میبرد.. ولی در اصل، بلا همان کمندعلی میباشد که عسلهایشان را غارت میکند... همه چیز در گذر است تا آنکه کمندعلی یک بهار به سراغِ کندوها رفته و عسلها را زودتر برداشته و به جایِ آن شیره برای زنبورها میگذارد.... خلاصه بینِ زنبورها، اختلاف می افتد، برخی میگویند به کوهستان سفر کنیم و برخی دیگر میگویند بمانیم و به این وضعیتِ غارتگری عادت کنیم... در میانِ این زنبورها، برخی شورِ جوانی و مبارزه دارند و عده ای پیر و از کار افتاده هستند، برخی همه چیز را شوخی میگیرند، چندی از زنبورها نیز همچون آخوندهایِ چرت و پرت گو و بیخرد هستند، برخی زندگی را قضا و قدر دانسته و هرچه آید خوش آید را قبول دارند و عده ای دیگر نیز محافظه کار و چندش آور میباشند.. ولی سرانجام، زنبورها تصمیم به فرار به سویِ کوهستان و زندگیِ آزادانه را میگیرند
عزیزانم، حال و روزِ زنبورهایِ این داستان، شباهتِ بسیار زیادی به حال و روزِ این روزهایِ سرزمینمان ایران را دارد.. هر چه داریم را این حرامی ها غارت کرده اند و با نامِ دین و مذهب، همه چیزمان را به یغما میبرند و این مردم کماکان سر به زیر انداخته و دَم نمیزنند... حاصلِ تلاشمان و آنچه طبیعت و نیاکانمان برایمان برجا گذاشته اند را این تازی پرستانی که هیچیک از آنها تخم و پشته ای ایرانی نداشته و بر سرزمینمان حکومتِ ستم را برپا کرده اند را خورده و برده اند و کاماکان این وضعیت ادامه دارد و دسترنجِ مردمانِ سرزمینمان را غارت میکنند.. و اِی وای از مردمانِ بیخیال و بی قید که هرکدام فکرِ خویش است و سرنوشتِ سرزمینش برایش اهمیت نداشته و همیشه از رویِ ساده لوحی و گرفتار شدن در باورهایِ موهوم و خرافاتِ مذهبی، حکمرانانِ ستمگر و استعمارگرِ داخلی، فریبشان داده و مال و دسترنجشان را غارت کرده و به استثمارِ سرزمینشان و مردمانشان میپردازند
---------------------------------------------
امیدوارم این ریویو در جهتِ آشنایی با این کتاب، کافی و مفید بوده باشه
<پیروز باشید و ایرانی>
مشاهده لینک اصلی