این نخستین اثری است که از بهومیل هرابال، نویسندهی نامدار چک به فارسی منتشر می شود. همین بس که صاحب قلمی چون میلان کوندرا، دیگر نویسندهی نامدار چک که به سبب ترجمهی آثارش - نظیر بار هستی، نظریهی رمان، شوخی و ... - در ایران شهرت و محبوبیتی به کمال دارد، هرابال را «به یقین بهترین نویسندهی امروز چک» خوانده است، و ادبیات چک را به دو دورهی قبل و بعد از هرابال تقسیم می کند.
برای ناشر جای خوشبختی است که با این کتاب، و با ترجمهای زیبا و رسا که مترجمی در سطح پرویز دوائی مستقیما از زبان چک کرده است، بهومیل هرابال را به فارسی زبانان معرفی کرده است.
خرید کتاب تنهایی پرهیاهو (جیبی)
جستجوی کتاب تنهایی پرهیاهو (جیبی) در گودریدز
معرفی کتاب تنهایی پرهیاهو (جیبی) از نگاه کاربران
Příliš hlučná samota = Prilis hlucna samta = Too Loud a Solitude, Bohumil Hrabal
Too Loud a Solitude is a short novel by Czech writer Bohumil Hrabal. Self-published in 1976 and officially in 1989.
تاریخ نخستین خوانش: روز هجدهم ماه آگوست سال 2004 میلادی
عنوان: تنهایی پرهیاهو؛ اثر: بهومیل هرابال؛ مترجم: پرویز دوائی، تهران، کتاب روشن، 1383، در بیست و دو، 105 ص، شابک: 9645709520؛ موضوع: داستانهای نویسندگان چک قرن 20 م
مترجم: احسان لامع، مشهد، بوتیمار، 1392، در 102 ص. اندازه 5/14در5/21 س.م، شابک: 9786006938134؛
مترجم: امیر علیجان پور، تهران، آوای مکتوب، 1393، در 120 ص. شابک: 9786007364079؛
داستان با این جملات آغاز میشود: «سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این «قصه ی عاشقانه ی» من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر میکنم، و خود را چنان با کلمات عجین کرده ام که دیگر به هیئت دانشنامه هایی درآمده ام که طی این سالها سه تُنی از آنها را خمیر کرده ام. سبویی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی، که کافی ست کمی به یکسو خم شوم، تا از من، سیل افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته، که نمیدانم کدام فکر از خودم است و کدام از کتابهایم ناشی شده. اما فقط به این صورت است که توانسته ام هماهنگی ام را با خودم و جهان اطرافم در این سی و پنج سال گذشته حفظ کنم …». پایان نقل. «تنهایی پر هیاهو» داستانی روانکاوانه فلسفی است، که از شخصیت «هانتا» و افکارش سخن میگوید. اما در این بین گاهی به موارد سیاسی اجتماعی نیز اشاره میکند. هانتا در زیرزمینی مرطوب که انبار کاغذ باطله است، روزگار میگذراند، و کتابهایی را که از سوی اداره ی سانسور به آنجا میآورند را، خمیر میکند. آقای هانتا با خواندن این کتابها دنیا را به گونه ای دیگر میبیند. ا. شربیانی
مشاهده لینک اصلی
بورخس: لذتی پیچیده تر از لذت تفکر وجود ندارد

هاینریش هاینه شاعری یهودی- آلمانی دو پیشگویی دارد که صریح تر از پیشگویی های نوستراداموس و بسیار وحشتناکتر از آنان است: یکی درباره سوزاندن کتابها و انسانها بدست فاشیست های آلمانی و دیگری درباره آینده هنر و کتابها در جهانی کمونیستی. او یک قرن پیش از بوقوع پیوستن چنین وقایع دردناک و خونینی در تاریخ بشریت، آن را با اندیشه بلندپروازانهی خود و شناختی که از مفاهیم کمونیستی و خوی خودبرتربینی ژرمن ها داشت، پیش بینی کرد. درباره حاکمیت کمونیست ها می گوید
این اعتراف را که آینده از آن کمونیست ها خواهد بود با بیم فراوان و نگرانی شدید ابراز می دارم و افسوس!... با وحشت و هراس در فکر زمانی هستم که آیکونوکلاستها به قدرت برسند: آنها با مشت های زمختشان همهی نغمه های تخیل برانگیز کودکانه ای را که شاعران دوستدار آن بودند، از میان می برند، جنگل تمشکم را اره می کنند و جای آن سیب زمینی می کارند. و افسوس که کتاب @نغمه ها@یم را بقال های دوره گرد ورق ورق خواهند کرد و برای پیرزنان آینده در آن قهوه یا انفیه خواهند ریخت. آه! وقتی به افولی فکر می کنم که با آن شعرهای من و همهی نظم کهن جهانی از سوی کمونیسم تهدید می شود همه چیز را پیشاپیش می بینم و اندوهی ناگفتنی بر دلم چنگ می زند
کتاب تنهایی پر هیاهو شاهدی است بر این پیش بینی؛
داستانی در مورد مرگ ِ کتابها و آثار هنری نقاشان
...که در جامعه کمونیستی نقش کاغذ باطله را پیدا کرده اند

هانتا یکی از کسانی است که با پرس کردن این بظاهر کاغذ باطله ها زندگیش را می گذراند؛ سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این «قصهی عاشقانه» من است
قصه عاشقانه او آشنایی با کتابها و شاهکار های بزرگ ادبی است و چیزهایی که از این آثار می آموزد. او برخی از این کتابها را به خانه اش می برد تا از نابود شدن نجات پیدا کنند

اما همانطور که هاینه می گوید: و افسوس که کتاب @نغمه ها@یم را بقال های دوره گرد ورق ورق خواهند کرد و برای پیرزنان آینده در آن قهوه یا انفیه خواهند ریخت
پیش بینی هاینه به وقوع می پیوندد و عاقبت دستگاه های بزرگتری ساخته می شود تا با سرعت بیشتری کتابها از بین بروند. و کارگران سوسیالیستی که جای هانتا را می گیرند و آخرین کسانی هستند که این کتابها را می بینند، فقط به فکر سریع کار کردن و خمیر کردن کتابها هستند؛ به آنچه فکر نمی کنند نگاه کردن و خواندن و غرق شدن در کتابهاست
در این جامعه کسی به فکر لذت های پیچیده و عمیق اندیشیدن نیست و در آوردن نان و لذت های زودگذر و سطحی مهمتر از هر چیزی است
همه این چیزها، هانتا به این نتیجه تلخ می رساند که انسان اندیشمند در این جامعه جایی ندارد
و در می یابد در این سرزمین یک بی قابلیت است همچون همه کتابهایی که از بین می روند
او آنقدر می نوشد تا دیگر شکی در تصمیمش نداشته باشد
...تا کاملا از پا در نیامده ایم جوهر واقعی خود را بروز نمی دهیم
به جای بسته بندی کاغذهای سفید در چاپخانه ملانتریخ دنبال راه سقراط و سه نه کا خواهم رفت، و اینجا، در این سردابه و در این پرس، خود، سقوط خویش را برخواهم گزید، سقوطی که عروج است
قسمت هایی از کتاب
خود را چنان با کلمات عجین کرده ام که دیگر به هیئت دانشنامه هایی در آمده ام که طی این سالها سه تُنی از آنها خمیر کرده ام. سبویی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی، که کافی است کمی به یک سو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمی دانم کدام فکری از خودم است و و کدام از کتابهایم ناشی شده. وقتی چیزی را می خوانم، در واقع نمی خوانم. جمله ای زیبا را به دهان می اندازم و مثل آب نبات میمکم، یا مثل لیکوری مینوشم، تا آنکه اندیشه، مثل الکل، در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگهایم جاری شود و به ریشه هر گلبول خونی برسد

وقتی چشمانم به کتاب درست و حسابی می افتد و کلمات چاپ شده را کنار می زنم، از متن چیزی جز اندیشه های مجرد باقی نمی ماند. اندیشه هایی که در هوا جریان و سیلان دارند، از هوا زنده اند و به هوا بر می گردند، چون که آخر و عاقبت هر چیزی هواست، هم ظرف و هم مظروف. نان در مراسم عشاء ربانی از هواست و نه از خون مسیح

سی و پنج سال است که دارم بی وقفه آبجو می خورم. نه انکه از این کار خوشم بیاد. از میخواره ها بیزارم. می نوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آنچه می خوانم بهتر راه بیابم، چونکه من وقتی چیزی می خوانم برای تفنن و وقت کشی یا بهتر خوابیدن نیست، می نوشم تا آنچه می خوانم خواب را از چشم من بگیرد، که مرا به رعشه بیندازد، چونکه با هگل در این عقیده همراهم که انسان شریف هرگز به اندازه کافی شریف نیست و هیچ تبهکاری هم تمام و کمال تبهکار نیست. اگر می توانستم بنویسم کتابی می نوشتم درباره لذات و بزرگترین اندوهای بشری. از کتاب و به مدد کتاب است که آموخته ام که آسمان بکلی از عاطفه بی بهره است
:هانتا و دخترک کولی
در یک لحظه، آرتور شوپنهاور به نظرم رسید که گفت: بالاترین همه قوانین عشق است، و عشق شفقت است
ما انگار در تاریک-روشن به هم بیشتر نگاه می کردیم تا در روشنایی روز، و من همیشه تاریک-روشن را دوست داشتم... در تاریک-روشن همه چیز زیباتر جلوه می کند، همهی خیابانها و میدانها و مردمانی که در آنها گذر نی کردند، و حتی خودم هم این حس را داشتم که زیباترم، جوان و زیبا... در تاریک-روشن لحظه هایی در زندگی روزمره فرا می رسد که به آن زیبا می گویند. در نوری که از آتش بخاری می تابید دخترک کولی از جا بر می خاست و راه که می رفت می دیدم که دور پیکرش که طرحی از طلا داشت هاله ای پیچیده است... دخترک بعد از آنکه چند تکه چوب دیگر در آتش می انداخت می آمد و کنار من دراز می کشید و رو به من بر می گرداند و به نیمرخم چشم می دوخت و با نوک انگشت طرح بینی و دهانم را دنبال می کرد. هیچوقت همدیگر ار نیم بوسیدیم. همه چیز را با دستهایمان بهم می گفتیم، بعد همانطور دراز کشیده در بستر، به زبانه ها و انعکاس آتش در بخاری کهنه، نگاه می کردیم و به حلقه هایا نور که از جان دادن چوبها بر می خاست. هیچ چیزی نمی خواستیم جز اینکه تا ابد به همین صورت به زندگی ادامه بدهیم، انگار که قبلا همه چیز به هم گفته باشیم. انگار که توامان به دنیا آمده ایم و هرگز از هم جدا نشده ایم
یک شب سرشب که به خانه برگشتم دیدم که دخترک کولی در خانه نیست. چراغ روشن کردم و رفتم بیرون و تا صبح طول خیابان جلوی خانه را بالا و پایین رفتم، ولی اثری از او پیدا نشد، نه ان روز و نه روز بعدش و نه دیگر هیچ وقت... بعدها فهمیدم که گشتاپو در گشتهای خیابانیاش او را دستگیر کرده و با یک عده کولی دیگر به بازداشتگاه فرستاده و این دختر را یا دربازداشتگاه مایدانک یا در آشویتس در کوره های آدم سوزی سوزانده یا در اتاق گاز خفه کرده بودند. دختر دیگر برنگشت. آسمان عاطفه ندارد
او از زندگی چیزی جز این نمی خواست که هیزم در بخاری بریزد، که گوشه ای از نانش را مثل تکه نانی در مراسم عشا ربانی بشکند و به آتش درون بخاری نگاه کند، مجذوب و مبهوت حرارت و زمزمه ی اهنگین آتشی که از کودکی می شناخت و با قوم او پیوندی دیرین و مقدس داشت. آتشی که در حرارت و روشنایی اش، رنجها را فراموش می کرد و لبخندی اندوهگین به لبان او می آورد. انعکاس خوشبختی در اوج
نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است، چیزی که من مدتهاست که آن را از یاد برده ام
مشاهده لینک اصلی
من تا به حال به معنای خواندن Hlabals کلاسیک رمانتیک بود، اما در آخر شب من در نهایت آن را برداشت. بلافاصله، من به دنیای Hantá در یک پیمان کمونیست در حال فروپاشی منتقل شدم. حبل متشکل از توصیف های خالقانه لذت و ضرورت خواندن با گذرهای سورئال است که نشان دهنده تعامل واقعی با هنرمندان کتاب های اوست و در جهان که در آن خواندن و تعامل بین فکری و خلاقانه ارزش ندارد. این یک کار بسیار خنده دار نوشته شده است، بسیار اصلی است که در آن حراب فراتر از محکومیت یک رژیم است، با بهره گیری از لذت جهانی و متعالی کتابها و هنر و خطرات غیر انسانی که ما با آن مواجه هستیم، زندگی انسان Hantá با روز کار می کند، کتاب ها و مقالات را برای بازیافت فشرده می کند. او در یک زیرزمین با دستگاه فشرده سازی باستانی و تنها موش و مگس های گاه به گاه (و یک کولی یا دو نفر) برای شرکت کار می کند. او با سرعت کارآمدی که رئیس و جامعه اش میپندارد، به دنبال آن نیستند. به جای آن، هانته اجازه می دهد که مقالات را به سقف بسپارید، زیرا کتابهای نادر را برای نجات یا در برخی موارد ارسال می کند به پایان مراسم در وسط یک رول، به یک گذر بسیار دوست داشتنی افتتاح شد و تزئین شده توسط نقاشی های هنری که برای تخریب نیز تعیین شده بود. Hantá به معنای واقعی کلمه توسط ارواح نویسندگان گذشته احاطه شده است. آپارتمان کوچک خود را به تیرهای پر از تن از کتاب های که او از نیشگون گرفتن و نجات داد، به نقطه ای که قفسه های او بر روی تخت خود ساخته شده است و در حمام خود را در معرض خطر ثابت دفن او: @ راه من به آن نگاه ، زندگی من با هم به زیبایی متناسب است: در کار من کتاب - و بطری و جوجه کشی و استپرس - باران افتادن بر من از طریق باز در سقف انبار، و در خانه من کتاب بیش از من به طور مداوم تهدید به سقوط و کشتن و یا در حداقل مرا دلسوزی کن شمشیرهای Damocles که از حمام و سقف اتاق خواب من آویزان بودند، من را مجبور کردند تا در سفر به همان اندازه که سفرهای آبجو را در خانه انجام می دادند .... @ (26) همانطور که در زیرزمین های جداگانه او کار می کرد، هانت به وسیله عیسی ملاقات می کرد لائو تسه تونگ، که او را با مدل های کاملا متفاوت برای تعامل معنوی روی زمین ارائه می دهد. همانطور که او از طریق پراگ پیاده می رود، توسط ارواح معماری دنیای کلاسیک احاطه شده است. محبتی که او نجات و خواندن کتاب ها را به او آموزش دیده منحصر به فرد ارائه کرده است: من یک کوزه پر از آب هر دو سحر و جادو و دشت است؛ من فقط باید تکیه کنم و جریانهای افکار زیبا از من خارج شوند. آموزش و پرورش من خیلی ناخوشایند است و نمی توانم بگویم که کدام افکار من از من می آید و چه چیزی از کتاب های من است، اما این که چگونه من در طول سی و پنج سال گذشته به خود و جهان اطرافم متصل بودم. از آنجا که وقتی خواندن کردم، واقعا نمیدانستم من یک جمله زیبا را به دهانم آویزانم و آن را مانند یک قطره میوه ای شیرین می کنم یا آن را مانند یک لیمو شیرین می کنم تا این که من فکر می کنم مثل الکل ریختم، مغز و قلب را تزریق می کند و از طریق رگه ها به ریشه هر رگ خون می رود. â € (6) خواندن او همچنین فراهم می کند Hantá با وسیله ای برای فرار از واقعیت غم انگیز زندگی خود را: @ و من در لی کوه کاغذ خود را مانند آدم در بوته و جمع آوری یک کتاب، و چشم من باز وحشت - در جهان دیگری غیر از خود من، چون زمانی که من شروع به خواندن Im در جایی کاملا متفاوت، من در متن، شگفت انگیز است، من باید اعتراف کنم که من خواب، خواب در سرزمین زیبایی بزرگ، من در قلب بسیار از حقیقت. @ (14) در طول داستان، حربال یکپارچه به عقب و جلو حرکت می کند و بین حباب ها به فلسفه و کتاب ها، خاطرات خود از روابط گذشته و مشاهداتش از جامعه که به معنای واقعی کلمه پوسیدگی دارد، انتقام می گیرد. نوشته های طولانی و زرق و برق دار نوشته شده است که من وسوسه می شود به نقل قول در طول، متناوب با برخی از تصاویر بسیار نگران کننده از فساد و مرگ اطراف HantÃ. در نهایت، پناهگاه زیرزمین Hantás نمی تواند او را از نیروهای مخفی برای پیشرفت که او را احاطه کرده است. حربال برای توسعه شخصیت های مرکزی که به نظر ساده و بی گناه است، شناخته شده است، اما کسانی که با روحیه زندگی زندگی می کنند نسبت به افرادی که ظاهرا به خوبی تنظیم شده اند اما ملایم هستند، در اطراف آنها هستند. Hantá می آید به عنوان یک پیامبر، اما کسی که هیچ کس متوجه و یا نمی شنود. او خطرات بازده استریل را به عنوان هدف اصلی جامعه می بیند. از طریق او، حافظ ما را با سوال از ارزش یک زندگی بدون روابط فکری و معنوی کنار می گذارد، یکی با همه گوشه های خشن که به پیش بینی پذیری و براق بودن سطحی برسد. این کتاب دارای قدرت و ارتباط بسیار خوبی برای ما است، حتی در تمام طول زمان و فضای خواندن. توجه داشته باشید که تصاویری که در این بازبینی هستند از سازگاری های مختلف فیلم از رادیو گرفته شده است. برای مثال http: //www.tooloudasolitude.com/Too_L ... و http: //www.handmadepuppetdreams.com/2 را ببینید
مشاهده لینک اصلی
کتاب های نادری در مطبوعات من، زیر دست من، از بین می روند، اما من نمی توانم جریان خود را متوقف کنم: من چیزی جز یک قصابی تصفیه شده نیستم. کتاب ها به من لذت ویرانی را به من آموختند. با رفتن از طریق خرابه هایی که بعدها در رگه هایشان بلند شد بلند می شد و می توانستند صدایی از صداهای پایدار که با ریتم گام های ما مطابقت دارند و به دنبال تبدیل شدن به گفتگوهای داستان دوران دوران جنگهای جنگی، برنده و گم شد؛ از عشق - هر دو پرشور و ابدی. به همین ترتیب، داستان عاشقانه Haź ¥ a و در اینجا یک نامه عشق به خوانندگان خود است. ما یک تراژدی در اینجا و یک قهرمان غم انگیز داریم اما او تنها در ترس و وسواس خود نیست. ما خوشبختی در اینجا و رمانتیک ناامید هستیم، اما او تنها در عشق او نیست. تنهایی او با صدای بلند است، اما ناامید کننده نیست. سایه افکار او هم غمگین و هم غم انگیز است. بخشی از ما است و ما بخشی از او هستیم. من تنها کسی هستم که می داند که عمیق ترین قلب هر ریل یک فوست وسیع و یا دون کارلوس است که در زیر یک تپه از کارتن خیس شده خون گرفته شده است، Hyperion را در آن قرار می دهد، کیسه های مخروطی به طوری Zarathustra صحبت می کنند؛ من تنها کسی هستم که می داند که گوته چیست، چه شیلر، که هولدرلین است و نیچه، که با غرور زیبای هراال جایزه می دهد، شعر حائزی است که متعلق به یک جهان است که توسط تاریکی و حقیقی و نمادین احاطه شده است در حالی که تمام انواع جنگ ها ادامه می یابد. در آن جنگ، بزرگترین گناه به سوی کتاب متعهد است و شخصیت اصلی ما یکی از مؤثرترین متهمان در سرکوب سخنان استادان ادبی است. تناقضات اخلاقی زندگی او به اندازه کافی برای تحریک احساس همدلی است و تلاش های او برای مقابله با نفوذ انکار ناپذیر انسانی، امید به وجود عادلانه و هماهنگ است. من در رویاهایم از دست دادم، من تا به حال در سیگنال های ترافیکی متلاشی شده ام، هرگز به لامپ های خیابانی و مردم نچرخانید، در حالیکه به سمت در حرکت می روم، از بخار آب و خاك می ریزم، هنوز لبخند می زنم، زیرا کیفم را پر از كتاب می كنم و آن شب، من چیزهایی را در مورد خودم بگویم، نمی دانم. و همیشه همیشه آنقدر زیاد است که می دانم. من وقتی می خواهم در مورد کتاب ها در زندگی واقعی صحبت کنم خیلی کم صحبت می کنم. این راه بهتر است، اما من بی سر و صدا در کنار کلمات نوشته شده در هر کجا که من بروید. در صورت وجود گفتگو در مورد عشق، من در مورد دوست داشتنی جین ایور فکر می کنم. اگر کسی از موضوع ازدواج دست بر دارد، خانم Dalloway در کنار من با همه پشیمانی ها و هذیان هایش ایستاده است. ایتالیا کالوینو همیشه در یک شب باشکوه و در لحظات ماندگی وجود دارد، روایت هایی که توسط خاویر ماریاس و کارسون مک کولرز به وجود آمده است. در پایان روز، هرچند تنهایی چیزی است که من می خواهم. هنگامی که حزب واقعی شروع می شود، معمولا من را به این سوال می اندازد. یک سوال که در ذهن من و پاسخی که من برای برخی از آن ها جستجو می کردم، استفاده می شد. پاسخ در قالب برخی از شهادت چاپ شده است. یک پاسخ با اعتماد به نفس، زیبایی و حقیقت. پاسخی که می توانم برای آرام کردن سخنان معروف و حقیقتا دیگران را به بهترین نحو ممکن ببینم و درک کنم. سوال این است: چرا خواندن؟ پاسخ من: این گوهر کوچکی از یک کتاب است. خواندن آن را پیدا کنید و احساس کنید که پاره شدن پاره شدن شکم شما؛ که لبخند بر روی صورت شما می آید این افتخار در شناخت عظمت بی نهایت کلمات است. این کتاب به من لذت بردن از کتابفیلم را به من آموخت.
مشاهده لینک اصلی
â € œLiterature مقاومت است، صدای زرق و برق از راوی، که از فاضلاب وجدان ما صحبت می کند، زمزمه در crudity بی رحم. کتاب حفظ Hantâ € ™ زندگی در انبار خسته کننده است که او با جوندگان کثیف، botflies غول پیکر و کولی روسپی ها. در سی سال و پنج سال، هانت با فشردن فشار هیدرولیکی خود، از بین بردن انواع کتاب ها، لیتوگرافی ها و اثر هنری از طریق تجارت و حفظ آنها برای اشتیاق، کار کرده است. کتابهای فیزیکی ناپدید می شوند، اما ذات آنها هنوز در ذهن شکنجه شده هانت تعبیه شده است. مجادله تحت هر سیستم توتالیتاری، بر خلاف ظلم و ستم است، زیرا به دسترسی به واقعیت های جایگزین می انجامد که نمی توان از طریق آزار و اذیت آنها را خاموش کرد. کسانی که در عالم اموات زندگی می کنند و تحت تأثیر نیروی پوچ هستند، وضعیت بشریت گمشده خود را از طریق کلماتی که توسط دیگران نوشته شده است، بهبود می بخشد. آزادی آنها جایگزین است، زیرا از تخصیص افکار که در اصل آنها نیست، حاصل می شود. و در عین حال آنها اجازه می دهد تا آنها را حفظ کنند، برای ادامه مبارزه، به اشتراک گذاری انتزاعی از یک تبعید دائما، و در میان زندگی بی جان، زنده بمانند. مجله بین الملل بر روی یک صفحه چاپ شده است. یک جهان چند بعدی که در حمایت دوبعدی قرار دارد. به همین دلیل است که هانت می تواند با لائوس و عیسی گفتگو کند، در حالی که سبیل های سبز، فریادهای خونین را که توسط قصاب جدا شده اند، شکنجه می دهند و مجددا به نقاشی مجدد جکسون پولاک بازگردانده می شوند. دوباره و برای تحمل گناه Leaden، ضعف وحشتناک، نیاز شرم آور به حفظ خود را که آنها را از یاد آوری آنچه که رنگ شادی به نظر می رسد. \"هر شی مورد علاقه مرکز یک باغ از بهشت است.\" Hantâ € ایده ای از بهشت، ایده بهشت، بادبادک با یک متن مبهم بر روی آن است که آسمان آسمان پر از گذشته را پر می کند که داستانی غیر قابل تحمل شده است. و حتی اگر آسمانها انسانی نیستند، کسانی که صدای آرام کلمات را که از صفحاتی که با چشمانشان پریشان می کنند، می شنوند، احساس نمی کنند. احساس گرسنگی در ذهنشان برای آنها بسیار بلند است تنها به تنهایی و در عوض، زمانی که روح خود را به تظاهرات دوران تاریک تسلیم، آنها نمی فهمید لبه تیز تنهایی بودن خاطرات با ارزش خود را؛ آنها در تنهایی گدایی می کنند که به آنها دسترسی بی دردانه به زندگی گذشته و عکاسی رشته ای داده می شود که به مدت طولانی خاموش می شوند. دنیای واقعی ممکن است از بین برود، اما خاطراتی که در جوهر رشته ای مارک گذاری شده اند، داستان های زندگی خود را نوشتند و بازنویسی می کنند و آنها را در باد های زمستانی می سوزاند. بنابراین در حال حاضر، من زمستان هستم
مشاهده لینک اصلی
وجود داشتن. وجود دارد. هستی دلیری سرکوب وجود. وجود امیخته. وجود دلیری احیای موجودات وجود چندگانه وجود انفرادی Existence.Overriding تمام فضاهای قابل فهم و گیج کننده از پیوستن به نقاط مختلف ناهموار را از وجود در شبکه بزرگتر از وجود متجانس، من کشتی زندگی من با تب و تاب یک راننده صادقانه، آموزش دیده برای همیشه فرمان بیش از به تاخیر انداختن اولویت بندی تحت فشار قرار دادند. اما کسی به من گفت که دریای افسانه ای برای آشفتگی است که آن را رها از آرامش آن را هدیه؟ شاید که باید به من کمک کرد و HaЕЄ a a. یا شاید نه @ در سی و پنج سال گذشته من در ضایعات کاغذ و داستان عاشقانه آن بوده ام. @ HaŪ ¥ a مردی نیست که در جاده دیدار می کنید؛ شما او را زیر آن ملاقات خواهید کرد همانطور که شما او را شنیده اید، عزیزمان عزیزمان ما در مدت سی سی و پنج سال در مطبوعات هیدرولیکی خود در یک انبار زیرزمین بازیافت کرده اند. یک رویکرد شکست خورده، یک خانواده برچیده شده، هیچ دوستی و یک رئیس شجاع؛ شما فکر می کنید او یک توده بی وزن است. اما HaŪ او هستی خود را محروم کرد. و داستان عاشقانه او یکی بود که می توانستم آن را به خودم تحمیل کنم. او در محل کار فرو میرفت و در محل کار فرو میرفت و عادی نیست. او یک خبره بود خبره کتاب کتاب های گرانبها و ممنوعه در پوشش های ظریف، لبه های ریز ریز شده و ستون های طلایی تزئین شده اند. اوه، او را به یک تیزهواری فرستاد، به خصوص کلمات که از موشهای پاپوروس که توسط پرچمداران فلسفه تعمید داده شده بودند، درست قبل از تغذیه آنها در مطبوعات گورگلینگ، امن و مطمئن بودند. به گفته ارسطو و سوفوکل، کانت و گوته، کامو و سارتر، او حل تنهایی خود را به دیدن آن را به فیروزه ای گرانبها از تعریف جدیدی زیبایی و حکمت، به تاخت در که تماس متبلور، او را فتح سی و پنج سال از شانه سرد و نگاه بی حرمتی . تجدید یک دنیای ادبی در دنیای واقعی دنیای واقعی، یک پیروزی علامتدار بود، یک سوزن وحشیانه از مدالهایی از نوعی که هزیه را با تحرک اقتصادی و انحطاط اجتماعی کنار گذاشته بودند. اما اگر عفو و فساد در توزیع نام داشته باشد، جهان برای ماندگی به سر میبرد. دنیای بیرونی، به خاطر شهرت مشکوکش درست، دچار رگه زگیل زشت شده و مایع ناپایدار در نهایت قرنطینه می شود HaŪÃ؛ خوب، تقریبا (نمایش اسپویلر) [کارخانه جدید، ماشین آلات بازیافت مجدد ماشین آلات جدید و اتوماتیک و سریع تر، در کوتاهترین زمان ممکن در اطراف گوشه ای، در کوتاه ترین زمان، احضار می شود و تقریبا یک شبه، از کار خارج می شود. (پنهان کردن اسپویلر)] من مطمئن هستم که HAEEA a doppelgänger ادبی از Hrabal بود. هنگامی که حربال به پایان رسید این کار را در سال 1976 به پایان رساند، محیط سیاسی متهمان چکسلواکی پیشین او را از انتشار آن منع کرد. با این وجود او پیش رفت و خود را منتشر کرد، تقریبا به عنوان یک اظهار نظر به روح ناپایدار و اوضاع خود را به وجود دارد. اما سیزده سال بعد، یک سفر خسته کننده و کامل بود که از یک صدای سرکوب شده از پتانسیل رو به زوال به یک صدای تقلیدی از عقل الهام بخش، تقریبا یک مجازات خشمگین برای یک نویسنده عاقل و باهوش، حرکت می کرد. من معتقد هستم که او این سال های میان مدت را زندگی می کرد، قدرت را از کتاب هایی که خواند و تخیل هایی که او اجازه داده بود، کشید. با جلسات خواندن خود را با طنز و سوررئالیسم آشنا می سازد و دیوارهای غیر قابل نفوذ پناهگاه های چند ساله را می سازد. دوره های خشمگینانه ای از آزادی خنثی شده بود که در آن انبارهای دایره ای آن، او را ترک کرده بود و ضربان قلب تسکینی اووپیا فلسفی او نیز ممکن نبود. (مشاهده اسپویلر) [من تصور می کنم این است که من یک مجرم تکراری از این جرم ادبی هستم. (پنهان کردن اسپویلر)] اما او در تمام این سالها به گربه های شناختی خود، در طول فصل ها ادامه داد. و من خوشحالم که عطر گل ها را از این باغ باغبان بیمار در نهایت به ما رسید؛ زنده ماندن وجود است که واقعا سالم بود، زیرا رعایت بسیاری از شکستگی در داخل.
مشاهده لینک اصلی
... من یک کمی DELLINFINITO قلدر و DELLETERNITÃ € و L'INFINITO و ابدیت € شاید تا ضعیف برای افرادی مثل من به \u0026 lt؛ 1996 فیلم اقتباسی، â € œUne trop bruyante solitudeâ € ورتبرال © ره از CISA، شخصیت هرگز فیلیپ نوری متنفر نیست .... کتابی که ما همیشه باید در جای دیگری و خارج به آن اشاره کنیم. مطمئنا Hrabbal بسیار خوبی در اینجا، و در بقیه آثار او: کلمات او باز، به جای دیگر و خارج از تعویق انداختن. با آغاز تعجب از عنوان آن: تنهایی خیلی پر سر و صدا، قطار نزدیک تماشا ... فقط ویم وندرس ممکن است به ذهن عنوان بسیار زیبا و خاطره انگیز آمده (علاوه بر عنوان، هر چند، وندرس، متوقف می شود، برای چندین دهه است بنابراین) \"بیش از حد با صدای بلند\" - اقتباس انیمیشن 2007 توسط ژنوتیو اندرسون. و این کتاب؟ رمان من نمی گویم شاید یک داستان طولانی باشد یا شاید شعر نثر؟ کامل از طنز و تغزل، بربر مشترک، به عنوان همان تعریف شده است Hrabal، مناقصه خام، آن شمار بعدی به تخلیه درخشان، و هنوز هم کلمات خود هستند. هرگز مانند اینجا، مدفوع به من پر از نور، شعر و شکوه و جلال به نظر می رسید تا .... متقاعد شده است که عیسی سلف از ایکاروس فقط با این تفاوت که ایکاروس از آسمان به دریا کشیده شده بود، بود، در حالی که عیسی مسیح، یک موشک اطلس، قدرت، یک صد و هشتاد تن، در مدار اطراف زمین قرار داده شد، و از آنجا تا به حال حاکم بود ...
مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب تنهایی پرهیاهو (جیبی)
برای ناشر جای خوشبختی است که با این کتاب، و با ترجمهای زیبا و رسا که مترجمی در سطح پرویز دوائی مستقیما از زبان چک کرده است، بهومیل هرابال را به فارسی زبانان معرفی کرده است.
خرید کتاب تنهایی پرهیاهو (جیبی)
جستجوی کتاب تنهایی پرهیاهو (جیبی) در گودریدز
Too Loud a Solitude is a short novel by Czech writer Bohumil Hrabal. Self-published in 1976 and officially in 1989.
تاریخ نخستین خوانش: روز هجدهم ماه آگوست سال 2004 میلادی
عنوان: تنهایی پرهیاهو؛ اثر: بهومیل هرابال؛ مترجم: پرویز دوائی، تهران، کتاب روشن، 1383، در بیست و دو، 105 ص، شابک: 9645709520؛ موضوع: داستانهای نویسندگان چک قرن 20 م
مترجم: احسان لامع، مشهد، بوتیمار، 1392، در 102 ص. اندازه 5/14در5/21 س.م، شابک: 9786006938134؛
مترجم: امیر علیجان پور، تهران، آوای مکتوب، 1393، در 120 ص. شابک: 9786007364079؛
داستان با این جملات آغاز میشود: «سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این «قصه ی عاشقانه ی» من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر میکنم، و خود را چنان با کلمات عجین کرده ام که دیگر به هیئت دانشنامه هایی درآمده ام که طی این سالها سه تُنی از آنها را خمیر کرده ام. سبویی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی، که کافی ست کمی به یکسو خم شوم، تا از من، سیل افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته، که نمیدانم کدام فکر از خودم است و کدام از کتابهایم ناشی شده. اما فقط به این صورت است که توانسته ام هماهنگی ام را با خودم و جهان اطرافم در این سی و پنج سال گذشته حفظ کنم …». پایان نقل. «تنهایی پر هیاهو» داستانی روانکاوانه فلسفی است، که از شخصیت «هانتا» و افکارش سخن میگوید. اما در این بین گاهی به موارد سیاسی اجتماعی نیز اشاره میکند. هانتا در زیرزمینی مرطوب که انبار کاغذ باطله است، روزگار میگذراند، و کتابهایی را که از سوی اداره ی سانسور به آنجا میآورند را، خمیر میکند. آقای هانتا با خواندن این کتابها دنیا را به گونه ای دیگر میبیند. ا. شربیانی
مشاهده لینک اصلی
بورخس: لذتی پیچیده تر از لذت تفکر وجود ندارد

هاینریش هاینه شاعری یهودی- آلمانی دو پیشگویی دارد که صریح تر از پیشگویی های نوستراداموس و بسیار وحشتناکتر از آنان است: یکی درباره سوزاندن کتابها و انسانها بدست فاشیست های آلمانی و دیگری درباره آینده هنر و کتابها در جهانی کمونیستی. او یک قرن پیش از بوقوع پیوستن چنین وقایع دردناک و خونینی در تاریخ بشریت، آن را با اندیشه بلندپروازانهی خود و شناختی که از مفاهیم کمونیستی و خوی خودبرتربینی ژرمن ها داشت، پیش بینی کرد. درباره حاکمیت کمونیست ها می گوید
این اعتراف را که آینده از آن کمونیست ها خواهد بود با بیم فراوان و نگرانی شدید ابراز می دارم و افسوس!... با وحشت و هراس در فکر زمانی هستم که آیکونوکلاستها به قدرت برسند: آنها با مشت های زمختشان همهی نغمه های تخیل برانگیز کودکانه ای را که شاعران دوستدار آن بودند، از میان می برند، جنگل تمشکم را اره می کنند و جای آن سیب زمینی می کارند. و افسوس که کتاب @نغمه ها@یم را بقال های دوره گرد ورق ورق خواهند کرد و برای پیرزنان آینده در آن قهوه یا انفیه خواهند ریخت. آه! وقتی به افولی فکر می کنم که با آن شعرهای من و همهی نظم کهن جهانی از سوی کمونیسم تهدید می شود همه چیز را پیشاپیش می بینم و اندوهی ناگفتنی بر دلم چنگ می زند
کتاب تنهایی پر هیاهو شاهدی است بر این پیش بینی؛
داستانی در مورد مرگ ِ کتابها و آثار هنری نقاشان
...که در جامعه کمونیستی نقش کاغذ باطله را پیدا کرده اند

هانتا یکی از کسانی است که با پرس کردن این بظاهر کاغذ باطله ها زندگیش را می گذراند؛ سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این «قصهی عاشقانه» من است
قصه عاشقانه او آشنایی با کتابها و شاهکار های بزرگ ادبی است و چیزهایی که از این آثار می آموزد. او برخی از این کتابها را به خانه اش می برد تا از نابود شدن نجات پیدا کنند

اما همانطور که هاینه می گوید: و افسوس که کتاب @نغمه ها@یم را بقال های دوره گرد ورق ورق خواهند کرد و برای پیرزنان آینده در آن قهوه یا انفیه خواهند ریخت
پیش بینی هاینه به وقوع می پیوندد و عاقبت دستگاه های بزرگتری ساخته می شود تا با سرعت بیشتری کتابها از بین بروند. و کارگران سوسیالیستی که جای هانتا را می گیرند و آخرین کسانی هستند که این کتابها را می بینند، فقط به فکر سریع کار کردن و خمیر کردن کتابها هستند؛ به آنچه فکر نمی کنند نگاه کردن و خواندن و غرق شدن در کتابهاست
در این جامعه کسی به فکر لذت های پیچیده و عمیق اندیشیدن نیست و در آوردن نان و لذت های زودگذر و سطحی مهمتر از هر چیزی است
همه این چیزها، هانتا به این نتیجه تلخ می رساند که انسان اندیشمند در این جامعه جایی ندارد
و در می یابد در این سرزمین یک بی قابلیت است همچون همه کتابهایی که از بین می روند
او آنقدر می نوشد تا دیگر شکی در تصمیمش نداشته باشد
...تا کاملا از پا در نیامده ایم جوهر واقعی خود را بروز نمی دهیم
به جای بسته بندی کاغذهای سفید در چاپخانه ملانتریخ دنبال راه سقراط و سه نه کا خواهم رفت، و اینجا، در این سردابه و در این پرس، خود، سقوط خویش را برخواهم گزید، سقوطی که عروج است
قسمت هایی از کتاب
خود را چنان با کلمات عجین کرده ام که دیگر به هیئت دانشنامه هایی در آمده ام که طی این سالها سه تُنی از آنها خمیر کرده ام. سبویی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی، که کافی است کمی به یک سو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمی دانم کدام فکری از خودم است و و کدام از کتابهایم ناشی شده. وقتی چیزی را می خوانم، در واقع نمی خوانم. جمله ای زیبا را به دهان می اندازم و مثل آب نبات میمکم، یا مثل لیکوری مینوشم، تا آنکه اندیشه، مثل الکل، در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگهایم جاری شود و به ریشه هر گلبول خونی برسد

وقتی چشمانم به کتاب درست و حسابی می افتد و کلمات چاپ شده را کنار می زنم، از متن چیزی جز اندیشه های مجرد باقی نمی ماند. اندیشه هایی که در هوا جریان و سیلان دارند، از هوا زنده اند و به هوا بر می گردند، چون که آخر و عاقبت هر چیزی هواست، هم ظرف و هم مظروف. نان در مراسم عشاء ربانی از هواست و نه از خون مسیح

سی و پنج سال است که دارم بی وقفه آبجو می خورم. نه انکه از این کار خوشم بیاد. از میخواره ها بیزارم. می نوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آنچه می خوانم بهتر راه بیابم، چونکه من وقتی چیزی می خوانم برای تفنن و وقت کشی یا بهتر خوابیدن نیست، می نوشم تا آنچه می خوانم خواب را از چشم من بگیرد، که مرا به رعشه بیندازد، چونکه با هگل در این عقیده همراهم که انسان شریف هرگز به اندازه کافی شریف نیست و هیچ تبهکاری هم تمام و کمال تبهکار نیست. اگر می توانستم بنویسم کتابی می نوشتم درباره لذات و بزرگترین اندوهای بشری. از کتاب و به مدد کتاب است که آموخته ام که آسمان بکلی از عاطفه بی بهره است
:هانتا و دخترک کولی
در یک لحظه، آرتور شوپنهاور به نظرم رسید که گفت: بالاترین همه قوانین عشق است، و عشق شفقت است
ما انگار در تاریک-روشن به هم بیشتر نگاه می کردیم تا در روشنایی روز، و من همیشه تاریک-روشن را دوست داشتم... در تاریک-روشن همه چیز زیباتر جلوه می کند، همهی خیابانها و میدانها و مردمانی که در آنها گذر نی کردند، و حتی خودم هم این حس را داشتم که زیباترم، جوان و زیبا... در تاریک-روشن لحظه هایی در زندگی روزمره فرا می رسد که به آن زیبا می گویند. در نوری که از آتش بخاری می تابید دخترک کولی از جا بر می خاست و راه که می رفت می دیدم که دور پیکرش که طرحی از طلا داشت هاله ای پیچیده است... دخترک بعد از آنکه چند تکه چوب دیگر در آتش می انداخت می آمد و کنار من دراز می کشید و رو به من بر می گرداند و به نیمرخم چشم می دوخت و با نوک انگشت طرح بینی و دهانم را دنبال می کرد. هیچوقت همدیگر ار نیم بوسیدیم. همه چیز را با دستهایمان بهم می گفتیم، بعد همانطور دراز کشیده در بستر، به زبانه ها و انعکاس آتش در بخاری کهنه، نگاه می کردیم و به حلقه هایا نور که از جان دادن چوبها بر می خاست. هیچ چیزی نمی خواستیم جز اینکه تا ابد به همین صورت به زندگی ادامه بدهیم، انگار که قبلا همه چیز به هم گفته باشیم. انگار که توامان به دنیا آمده ایم و هرگز از هم جدا نشده ایم
یک شب سرشب که به خانه برگشتم دیدم که دخترک کولی در خانه نیست. چراغ روشن کردم و رفتم بیرون و تا صبح طول خیابان جلوی خانه را بالا و پایین رفتم، ولی اثری از او پیدا نشد، نه ان روز و نه روز بعدش و نه دیگر هیچ وقت... بعدها فهمیدم که گشتاپو در گشتهای خیابانیاش او را دستگیر کرده و با یک عده کولی دیگر به بازداشتگاه فرستاده و این دختر را یا دربازداشتگاه مایدانک یا در آشویتس در کوره های آدم سوزی سوزانده یا در اتاق گاز خفه کرده بودند. دختر دیگر برنگشت. آسمان عاطفه ندارد
او از زندگی چیزی جز این نمی خواست که هیزم در بخاری بریزد، که گوشه ای از نانش را مثل تکه نانی در مراسم عشا ربانی بشکند و به آتش درون بخاری نگاه کند، مجذوب و مبهوت حرارت و زمزمه ی اهنگین آتشی که از کودکی می شناخت و با قوم او پیوندی دیرین و مقدس داشت. آتشی که در حرارت و روشنایی اش، رنجها را فراموش می کرد و لبخندی اندوهگین به لبان او می آورد. انعکاس خوشبختی در اوج
نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است، چیزی که من مدتهاست که آن را از یاد برده ام
مشاهده لینک اصلی
من تا به حال به معنای خواندن Hlabals کلاسیک رمانتیک بود، اما در آخر شب من در نهایت آن را برداشت. بلافاصله، من به دنیای Hantá در یک پیمان کمونیست در حال فروپاشی منتقل شدم. حبل متشکل از توصیف های خالقانه لذت و ضرورت خواندن با گذرهای سورئال است که نشان دهنده تعامل واقعی با هنرمندان کتاب های اوست و در جهان که در آن خواندن و تعامل بین فکری و خلاقانه ارزش ندارد. این یک کار بسیار خنده دار نوشته شده است، بسیار اصلی است که در آن حراب فراتر از محکومیت یک رژیم است، با بهره گیری از لذت جهانی و متعالی کتابها و هنر و خطرات غیر انسانی که ما با آن مواجه هستیم، زندگی انسان Hantá با روز کار می کند، کتاب ها و مقالات را برای بازیافت فشرده می کند. او در یک زیرزمین با دستگاه فشرده سازی باستانی و تنها موش و مگس های گاه به گاه (و یک کولی یا دو نفر) برای شرکت کار می کند. او با سرعت کارآمدی که رئیس و جامعه اش میپندارد، به دنبال آن نیستند. به جای آن، هانته اجازه می دهد که مقالات را به سقف بسپارید، زیرا کتابهای نادر را برای نجات یا در برخی موارد ارسال می کند به پایان مراسم در وسط یک رول، به یک گذر بسیار دوست داشتنی افتتاح شد و تزئین شده توسط نقاشی های هنری که برای تخریب نیز تعیین شده بود. Hantá به معنای واقعی کلمه توسط ارواح نویسندگان گذشته احاطه شده است. آپارتمان کوچک خود را به تیرهای پر از تن از کتاب های که او از نیشگون گرفتن و نجات داد، به نقطه ای که قفسه های او بر روی تخت خود ساخته شده است و در حمام خود را در معرض خطر ثابت دفن او: @ راه من به آن نگاه ، زندگی من با هم به زیبایی متناسب است: در کار من کتاب - و بطری و جوجه کشی و استپرس - باران افتادن بر من از طریق باز در سقف انبار، و در خانه من کتاب بیش از من به طور مداوم تهدید به سقوط و کشتن و یا در حداقل مرا دلسوزی کن شمشیرهای Damocles که از حمام و سقف اتاق خواب من آویزان بودند، من را مجبور کردند تا در سفر به همان اندازه که سفرهای آبجو را در خانه انجام می دادند .... @ (26) همانطور که در زیرزمین های جداگانه او کار می کرد، هانت به وسیله عیسی ملاقات می کرد لائو تسه تونگ، که او را با مدل های کاملا متفاوت برای تعامل معنوی روی زمین ارائه می دهد. همانطور که او از طریق پراگ پیاده می رود، توسط ارواح معماری دنیای کلاسیک احاطه شده است. محبتی که او نجات و خواندن کتاب ها را به او آموزش دیده منحصر به فرد ارائه کرده است: من یک کوزه پر از آب هر دو سحر و جادو و دشت است؛ من فقط باید تکیه کنم و جریانهای افکار زیبا از من خارج شوند. آموزش و پرورش من خیلی ناخوشایند است و نمی توانم بگویم که کدام افکار من از من می آید و چه چیزی از کتاب های من است، اما این که چگونه من در طول سی و پنج سال گذشته به خود و جهان اطرافم متصل بودم. از آنجا که وقتی خواندن کردم، واقعا نمیدانستم من یک جمله زیبا را به دهانم آویزانم و آن را مانند یک قطره میوه ای شیرین می کنم یا آن را مانند یک لیمو شیرین می کنم تا این که من فکر می کنم مثل الکل ریختم، مغز و قلب را تزریق می کند و از طریق رگه ها به ریشه هر رگ خون می رود. â € (6) خواندن او همچنین فراهم می کند Hantá با وسیله ای برای فرار از واقعیت غم انگیز زندگی خود را: @ و من در لی کوه کاغذ خود را مانند آدم در بوته و جمع آوری یک کتاب، و چشم من باز وحشت - در جهان دیگری غیر از خود من، چون زمانی که من شروع به خواندن Im در جایی کاملا متفاوت، من در متن، شگفت انگیز است، من باید اعتراف کنم که من خواب، خواب در سرزمین زیبایی بزرگ، من در قلب بسیار از حقیقت. @ (14) در طول داستان، حربال یکپارچه به عقب و جلو حرکت می کند و بین حباب ها به فلسفه و کتاب ها، خاطرات خود از روابط گذشته و مشاهداتش از جامعه که به معنای واقعی کلمه پوسیدگی دارد، انتقام می گیرد. نوشته های طولانی و زرق و برق دار نوشته شده است که من وسوسه می شود به نقل قول در طول، متناوب با برخی از تصاویر بسیار نگران کننده از فساد و مرگ اطراف HantÃ. در نهایت، پناهگاه زیرزمین Hantás نمی تواند او را از نیروهای مخفی برای پیشرفت که او را احاطه کرده است. حربال برای توسعه شخصیت های مرکزی که به نظر ساده و بی گناه است، شناخته شده است، اما کسانی که با روحیه زندگی زندگی می کنند نسبت به افرادی که ظاهرا به خوبی تنظیم شده اند اما ملایم هستند، در اطراف آنها هستند. Hantá می آید به عنوان یک پیامبر، اما کسی که هیچ کس متوجه و یا نمی شنود. او خطرات بازده استریل را به عنوان هدف اصلی جامعه می بیند. از طریق او، حافظ ما را با سوال از ارزش یک زندگی بدون روابط فکری و معنوی کنار می گذارد، یکی با همه گوشه های خشن که به پیش بینی پذیری و براق بودن سطحی برسد. این کتاب دارای قدرت و ارتباط بسیار خوبی برای ما است، حتی در تمام طول زمان و فضای خواندن. توجه داشته باشید که تصاویری که در این بازبینی هستند از سازگاری های مختلف فیلم از رادیو گرفته شده است. برای مثال http: //www.tooloudasolitude.com/Too_L ... و http: //www.handmadepuppetdreams.com/2 را ببینید
مشاهده لینک اصلی
کتاب های نادری در مطبوعات من، زیر دست من، از بین می روند، اما من نمی توانم جریان خود را متوقف کنم: من چیزی جز یک قصابی تصفیه شده نیستم. کتاب ها به من لذت ویرانی را به من آموختند. با رفتن از طریق خرابه هایی که بعدها در رگه هایشان بلند شد بلند می شد و می توانستند صدایی از صداهای پایدار که با ریتم گام های ما مطابقت دارند و به دنبال تبدیل شدن به گفتگوهای داستان دوران دوران جنگهای جنگی، برنده و گم شد؛ از عشق - هر دو پرشور و ابدی. به همین ترتیب، داستان عاشقانه Haź ¥ a و در اینجا یک نامه عشق به خوانندگان خود است. ما یک تراژدی در اینجا و یک قهرمان غم انگیز داریم اما او تنها در ترس و وسواس خود نیست. ما خوشبختی در اینجا و رمانتیک ناامید هستیم، اما او تنها در عشق او نیست. تنهایی او با صدای بلند است، اما ناامید کننده نیست. سایه افکار او هم غمگین و هم غم انگیز است. بخشی از ما است و ما بخشی از او هستیم. من تنها کسی هستم که می داند که عمیق ترین قلب هر ریل یک فوست وسیع و یا دون کارلوس است که در زیر یک تپه از کارتن خیس شده خون گرفته شده است، Hyperion را در آن قرار می دهد، کیسه های مخروطی به طوری Zarathustra صحبت می کنند؛ من تنها کسی هستم که می داند که گوته چیست، چه شیلر، که هولدرلین است و نیچه، که با غرور زیبای هراال جایزه می دهد، شعر حائزی است که متعلق به یک جهان است که توسط تاریکی و حقیقی و نمادین احاطه شده است در حالی که تمام انواع جنگ ها ادامه می یابد. در آن جنگ، بزرگترین گناه به سوی کتاب متعهد است و شخصیت اصلی ما یکی از مؤثرترین متهمان در سرکوب سخنان استادان ادبی است. تناقضات اخلاقی زندگی او به اندازه کافی برای تحریک احساس همدلی است و تلاش های او برای مقابله با نفوذ انکار ناپذیر انسانی، امید به وجود عادلانه و هماهنگ است. من در رویاهایم از دست دادم، من تا به حال در سیگنال های ترافیکی متلاشی شده ام، هرگز به لامپ های خیابانی و مردم نچرخانید، در حالیکه به سمت در حرکت می روم، از بخار آب و خاك می ریزم، هنوز لبخند می زنم، زیرا کیفم را پر از كتاب می كنم و آن شب، من چیزهایی را در مورد خودم بگویم، نمی دانم. و همیشه همیشه آنقدر زیاد است که می دانم. من وقتی می خواهم در مورد کتاب ها در زندگی واقعی صحبت کنم خیلی کم صحبت می کنم. این راه بهتر است، اما من بی سر و صدا در کنار کلمات نوشته شده در هر کجا که من بروید. در صورت وجود گفتگو در مورد عشق، من در مورد دوست داشتنی جین ایور فکر می کنم. اگر کسی از موضوع ازدواج دست بر دارد، خانم Dalloway در کنار من با همه پشیمانی ها و هذیان هایش ایستاده است. ایتالیا کالوینو همیشه در یک شب باشکوه و در لحظات ماندگی وجود دارد، روایت هایی که توسط خاویر ماریاس و کارسون مک کولرز به وجود آمده است. در پایان روز، هرچند تنهایی چیزی است که من می خواهم. هنگامی که حزب واقعی شروع می شود، معمولا من را به این سوال می اندازد. یک سوال که در ذهن من و پاسخی که من برای برخی از آن ها جستجو می کردم، استفاده می شد. پاسخ در قالب برخی از شهادت چاپ شده است. یک پاسخ با اعتماد به نفس، زیبایی و حقیقت. پاسخی که می توانم برای آرام کردن سخنان معروف و حقیقتا دیگران را به بهترین نحو ممکن ببینم و درک کنم. سوال این است: چرا خواندن؟ پاسخ من: این گوهر کوچکی از یک کتاب است. خواندن آن را پیدا کنید و احساس کنید که پاره شدن پاره شدن شکم شما؛ که لبخند بر روی صورت شما می آید این افتخار در شناخت عظمت بی نهایت کلمات است. این کتاب به من لذت بردن از کتابفیلم را به من آموخت.
مشاهده لینک اصلی
â € œLiterature مقاومت است، صدای زرق و برق از راوی، که از فاضلاب وجدان ما صحبت می کند، زمزمه در crudity بی رحم. کتاب حفظ Hantâ € ™ زندگی در انبار خسته کننده است که او با جوندگان کثیف، botflies غول پیکر و کولی روسپی ها. در سی سال و پنج سال، هانت با فشردن فشار هیدرولیکی خود، از بین بردن انواع کتاب ها، لیتوگرافی ها و اثر هنری از طریق تجارت و حفظ آنها برای اشتیاق، کار کرده است. کتابهای فیزیکی ناپدید می شوند، اما ذات آنها هنوز در ذهن شکنجه شده هانت تعبیه شده است. مجادله تحت هر سیستم توتالیتاری، بر خلاف ظلم و ستم است، زیرا به دسترسی به واقعیت های جایگزین می انجامد که نمی توان از طریق آزار و اذیت آنها را خاموش کرد. کسانی که در عالم اموات زندگی می کنند و تحت تأثیر نیروی پوچ هستند، وضعیت بشریت گمشده خود را از طریق کلماتی که توسط دیگران نوشته شده است، بهبود می بخشد. آزادی آنها جایگزین است، زیرا از تخصیص افکار که در اصل آنها نیست، حاصل می شود. و در عین حال آنها اجازه می دهد تا آنها را حفظ کنند، برای ادامه مبارزه، به اشتراک گذاری انتزاعی از یک تبعید دائما، و در میان زندگی بی جان، زنده بمانند. مجله بین الملل بر روی یک صفحه چاپ شده است. یک جهان چند بعدی که در حمایت دوبعدی قرار دارد. به همین دلیل است که هانت می تواند با لائوس و عیسی گفتگو کند، در حالی که سبیل های سبز، فریادهای خونین را که توسط قصاب جدا شده اند، شکنجه می دهند و مجددا به نقاشی مجدد جکسون پولاک بازگردانده می شوند. دوباره و برای تحمل گناه Leaden، ضعف وحشتناک، نیاز شرم آور به حفظ خود را که آنها را از یاد آوری آنچه که رنگ شادی به نظر می رسد. \"هر شی مورد علاقه مرکز یک باغ از بهشت است.\" Hantâ € ایده ای از بهشت، ایده بهشت، بادبادک با یک متن مبهم بر روی آن است که آسمان آسمان پر از گذشته را پر می کند که داستانی غیر قابل تحمل شده است. و حتی اگر آسمانها انسانی نیستند، کسانی که صدای آرام کلمات را که از صفحاتی که با چشمانشان پریشان می کنند، می شنوند، احساس نمی کنند. احساس گرسنگی در ذهنشان برای آنها بسیار بلند است تنها به تنهایی و در عوض، زمانی که روح خود را به تظاهرات دوران تاریک تسلیم، آنها نمی فهمید لبه تیز تنهایی بودن خاطرات با ارزش خود را؛ آنها در تنهایی گدایی می کنند که به آنها دسترسی بی دردانه به زندگی گذشته و عکاسی رشته ای داده می شود که به مدت طولانی خاموش می شوند. دنیای واقعی ممکن است از بین برود، اما خاطراتی که در جوهر رشته ای مارک گذاری شده اند، داستان های زندگی خود را نوشتند و بازنویسی می کنند و آنها را در باد های زمستانی می سوزاند. بنابراین در حال حاضر، من زمستان هستم
مشاهده لینک اصلی
وجود داشتن. وجود دارد. هستی دلیری سرکوب وجود. وجود امیخته. وجود دلیری احیای موجودات وجود چندگانه وجود انفرادی Existence.Overriding تمام فضاهای قابل فهم و گیج کننده از پیوستن به نقاط مختلف ناهموار را از وجود در شبکه بزرگتر از وجود متجانس، من کشتی زندگی من با تب و تاب یک راننده صادقانه، آموزش دیده برای همیشه فرمان بیش از به تاخیر انداختن اولویت بندی تحت فشار قرار دادند. اما کسی به من گفت که دریای افسانه ای برای آشفتگی است که آن را رها از آرامش آن را هدیه؟ شاید که باید به من کمک کرد و HaЕЄ a a. یا شاید نه @ در سی و پنج سال گذشته من در ضایعات کاغذ و داستان عاشقانه آن بوده ام. @ HaŪ ¥ a مردی نیست که در جاده دیدار می کنید؛ شما او را زیر آن ملاقات خواهید کرد همانطور که شما او را شنیده اید، عزیزمان عزیزمان ما در مدت سی سی و پنج سال در مطبوعات هیدرولیکی خود در یک انبار زیرزمین بازیافت کرده اند. یک رویکرد شکست خورده، یک خانواده برچیده شده، هیچ دوستی و یک رئیس شجاع؛ شما فکر می کنید او یک توده بی وزن است. اما HaŪ او هستی خود را محروم کرد. و داستان عاشقانه او یکی بود که می توانستم آن را به خودم تحمیل کنم. او در محل کار فرو میرفت و در محل کار فرو میرفت و عادی نیست. او یک خبره بود خبره کتاب کتاب های گرانبها و ممنوعه در پوشش های ظریف، لبه های ریز ریز شده و ستون های طلایی تزئین شده اند. اوه، او را به یک تیزهواری فرستاد، به خصوص کلمات که از موشهای پاپوروس که توسط پرچمداران فلسفه تعمید داده شده بودند، درست قبل از تغذیه آنها در مطبوعات گورگلینگ، امن و مطمئن بودند. به گفته ارسطو و سوفوکل، کانت و گوته، کامو و سارتر، او حل تنهایی خود را به دیدن آن را به فیروزه ای گرانبها از تعریف جدیدی زیبایی و حکمت، به تاخت در که تماس متبلور، او را فتح سی و پنج سال از شانه سرد و نگاه بی حرمتی . تجدید یک دنیای ادبی در دنیای واقعی دنیای واقعی، یک پیروزی علامتدار بود، یک سوزن وحشیانه از مدالهایی از نوعی که هزیه را با تحرک اقتصادی و انحطاط اجتماعی کنار گذاشته بودند. اما اگر عفو و فساد در توزیع نام داشته باشد، جهان برای ماندگی به سر میبرد. دنیای بیرونی، به خاطر شهرت مشکوکش درست، دچار رگه زگیل زشت شده و مایع ناپایدار در نهایت قرنطینه می شود HaŪÃ؛ خوب، تقریبا (نمایش اسپویلر) [کارخانه جدید، ماشین آلات بازیافت مجدد ماشین آلات جدید و اتوماتیک و سریع تر، در کوتاهترین زمان ممکن در اطراف گوشه ای، در کوتاه ترین زمان، احضار می شود و تقریبا یک شبه، از کار خارج می شود. (پنهان کردن اسپویلر)] من مطمئن هستم که HAEEA a doppelgänger ادبی از Hrabal بود. هنگامی که حربال به پایان رسید این کار را در سال 1976 به پایان رساند، محیط سیاسی متهمان چکسلواکی پیشین او را از انتشار آن منع کرد. با این وجود او پیش رفت و خود را منتشر کرد، تقریبا به عنوان یک اظهار نظر به روح ناپایدار و اوضاع خود را به وجود دارد. اما سیزده سال بعد، یک سفر خسته کننده و کامل بود که از یک صدای سرکوب شده از پتانسیل رو به زوال به یک صدای تقلیدی از عقل الهام بخش، تقریبا یک مجازات خشمگین برای یک نویسنده عاقل و باهوش، حرکت می کرد. من معتقد هستم که او این سال های میان مدت را زندگی می کرد، قدرت را از کتاب هایی که خواند و تخیل هایی که او اجازه داده بود، کشید. با جلسات خواندن خود را با طنز و سوررئالیسم آشنا می سازد و دیوارهای غیر قابل نفوذ پناهگاه های چند ساله را می سازد. دوره های خشمگینانه ای از آزادی خنثی شده بود که در آن انبارهای دایره ای آن، او را ترک کرده بود و ضربان قلب تسکینی اووپیا فلسفی او نیز ممکن نبود. (مشاهده اسپویلر) [من تصور می کنم این است که من یک مجرم تکراری از این جرم ادبی هستم. (پنهان کردن اسپویلر)] اما او در تمام این سالها به گربه های شناختی خود، در طول فصل ها ادامه داد. و من خوشحالم که عطر گل ها را از این باغ باغبان بیمار در نهایت به ما رسید؛ زنده ماندن وجود است که واقعا سالم بود، زیرا رعایت بسیاری از شکستگی در داخل.
مشاهده لینک اصلی
... من یک کمی DELLINFINITO قلدر و DELLETERNITÃ € و L'INFINITO و ابدیت € شاید تا ضعیف برای افرادی مثل من به \u0026 lt؛ 1996 فیلم اقتباسی، â € œUne trop bruyante solitudeâ € ورتبرال © ره از CISA، شخصیت هرگز فیلیپ نوری متنفر نیست .... کتابی که ما همیشه باید در جای دیگری و خارج به آن اشاره کنیم. مطمئنا Hrabbal بسیار خوبی در اینجا، و در بقیه آثار او: کلمات او باز، به جای دیگر و خارج از تعویق انداختن. با آغاز تعجب از عنوان آن: تنهایی خیلی پر سر و صدا، قطار نزدیک تماشا ... فقط ویم وندرس ممکن است به ذهن عنوان بسیار زیبا و خاطره انگیز آمده (علاوه بر عنوان، هر چند، وندرس، متوقف می شود، برای چندین دهه است بنابراین) \"بیش از حد با صدای بلند\" - اقتباس انیمیشن 2007 توسط ژنوتیو اندرسون. و این کتاب؟ رمان من نمی گویم شاید یک داستان طولانی باشد یا شاید شعر نثر؟ کامل از طنز و تغزل، بربر مشترک، به عنوان همان تعریف شده است Hrabal، مناقصه خام، آن شمار بعدی به تخلیه درخشان، و هنوز هم کلمات خود هستند. هرگز مانند اینجا، مدفوع به من پر از نور، شعر و شکوه و جلال به نظر می رسید تا .... متقاعد شده است که عیسی سلف از ایکاروس فقط با این تفاوت که ایکاروس از آسمان به دریا کشیده شده بود، بود، در حالی که عیسی مسیح، یک موشک اطلس، قدرت، یک صد و هشتاد تن، در مدار اطراف زمین قرار داده شد، و از آنجا تا به حال حاکم بود ...
مشاهده لینک اصلی