کتاب دشمنان

اثر آنتون چخوف از انتشارات نگاه - مترجم: سیمین دانشور-داستان درام

«عمر یک انسان از هر اندوه شخصی گران‌بهاتر است. من از شما تمنا دارم که شجاعت و شهامت به خرج بدهید، به نام انسانیت این تمنا را از شما می‌کنم.» کریلوف رنجیده گفت: «انسانیت از هر دو سو باید باشد، به نام همان انسانیت از شما خواهش می‌کنم که مرا با خود نبرید. خدایا، چه فکر عجیبی! من به زور سرپا ایستاده‌ام، و شما مرا با انسانیت می‌ترسانید. من الان قادر به هیچ کاری نیستم. به هیچ دردی نمی‌خورم، زنم را پهلوی کی ول کنم؟ نه، نه...»؛


خرید کتاب دشمنان
جستجوی کتاب دشمنان در گودریدز

معرفی کتاب دشمنان از نگاه کاربران
Враги = Enemies, Anton Chekhov
تاریخ نخستین خوانش: آوریل سال 1972 میلادی
عنوان: دشمنان؛ نویسنده: آنتون چخوف؛ مترجم: سیمین دانشور؛ 1328؛ در 272 ص؛ چاپ دیگر: تهران، امیرکبیر، 1351، در 204 ص؛ چاپ ششم 1361؛ چاپ دیگر: انتشارات نگاه، 1376، در 314 ص؛ چاپ نهم از انتشاراتی امیرکبیر؛ 1390؛ در 239 ص؛ شابک: 9789640014288؛ موضوع: داستانهای کوتاه از نویسندگان روسی سده 19 م
مجموعه داستان «دشمنان» شامل سیزده داستان کوتاه از آنتوان چخوف با ترجمه بانو سیمین دانشور است؛ این مجموعه داستان که پیش از این برای نخستین بار در سال 1341 هجری خورشیدی منتشر شده بود، ترجمه‌ ای از متن انگلیسی داستان‌ها هستند. پنج داستان از این مجموعه پیشتر با عنوان: تیفوس؛ و با ترجمه ایشان در سال 1328 هجری خورشیدی و هشت داستان دیگر نیز با عنوان: «بهترین داستان‌های چخوف» در سال 1330 هجری خورشیدی منتشر شده، این مجموعه هر دو کتاب را گرد آورده است. از مجموعه داستان‌های در این کتاب آثاری چون: جیرجیرک؛ دشمنان؛ فراری؛ رویاها؛ یک اتفاق ناچیز؛ ساز روچیلد؛ بوسه؛ راهب سیاه پوش؛ و وانکا؛ از کتاب داستان‌های چخوف به کوشش رابرت لیسنکوت که در نیویورک منتشر شده انتخاب شده‌ و داستان‌هایی مانند: تیفوس؛ گوسیف؛ خانم و سگ ملوسش؛ و هاملت مسکوی؛ نیز از کتاب نمایشنامه‌ها و داستان‌های چخوف چاپ لندن انتخاب و ترجمه شده است. ا. شربیانی

مشاهده لینک اصلی
درود بر دوستانِ بزرگ اندیش
نکته ای که واسم جایِ سؤال داشت این بود که چرا در نظراتِ برخی از دوستان از ترجمۀ سرکار خانمِ دانشور ایراد گرفته شده!!؟ برایِ شروع کردن و خواندنِ کتاب، سریع به سراغِ داستانِ « دشمنان» رفتم که عنوانِ کتاب برگرفته از اون بود.. و کتاب رو از همونجا شروع کردم، با خواندنِ چند خطِ اول، به دوستانِ گرامی که از ترجمه، ناراضی بودن، کاملاً حق دادم.. پس ابتدا با مثالی از پاراگرافِ اولِ داستانِ دشمنان، نقدی بر ترجمه میارم که صحتّی باشه بر اعتراضِ برخی از دوستان بر ترجمۀ کتاب و سپس در مورد داستان توضیحی مختصر میدم
مترجم اینگونه نوشته که: در حدودِ ساعت ده ِ یک شب ِ تیره در ماهِ سپتامبر، تنها پسر دکتر کریلوف، طبیبِ دولتی، که نامش آندر‌ی و شش ساله بود از دیفتری مرد.درست همانموقع که زنِ دکتر در برابر تخت بچۀ مرده اش به زانو در آمد و اولین حملۀ نومیدی بر او تاختن گرفت، صدایِ زنگ در سرسرایِ عمارت به شدت طنین انداخت
دوستانِ گرامی و نکته سنج، مترجم در یک پاراگراف 2 مرتبه از واژۀ « دکتر» استفاده میکنه، (البته در تمام داستان بارها از کلمۀ دکتر استفاده کرده) ولی وقتی میخواد شغلِ دکتر کریلوف رو اعلام کنه، میگه: « طبیبِ دولتی» ... واسه من این حرکت، قابلِ درک نیست.. مترجم داره به فارسی ترجمه میکنه یه دفعه میره تو خطِ عربی.. خوب میتونست بگه، دکترِ دولتی یا پزشکِ دولتی... خوب اگه انقدر به استفاده از واژه های عربی علاقه داره میتونست به جایِ اینکه بگه بچه از دیفتری مرد.. بگه بچه خناق گرفت و مرد
مترجم نوشته: «زن دکتر در برابر تخت بچۀ مرده اش به زانو در آمد و اولین حملۀ نومیدی بر او تاختن گرفت»... دوستانِ عزیز، به نظر من خانم دانشور با این نوع ترجمه، یجورایی هدفی که چخوف با زیرکی در این پاراگراف دنبال میکرده رو نابود کرد، چراکه که چخوف قصد داره ابتدا به خواننده حسِ اندوه و دلسوزی بده و یهوو با صدایِ زنگ که به شدت تو خونه میپیچه، به خواننده حسِ بلاتکلیفی بده.. خواننده متعجبه .. از یک طرف منتظره که بفهمه اگر این دکتر هستش، پس چرا کودکِ خودش از دیفتری مُرده!!.. و از طرفی میخواد بفهمه کیه که انقدر بد موقع اومده دمِ در!! و از طرفی اگر خواننده با آثارِ چخوف از قبل آشنا بوده، منتظره بفهمه ایندفعه قهرمانِ داستانش کیه؟! پس مترجم گامِ اول از این هنرنماییِ چخوف رو نابود کرد و به جایِ اینکه به زانو افتادنِ مادر رو با رنگ و بویِ احساسی و غم انگیز و در کل تأثر برانگیز، نشان بده، به اون رنگ و بویِ حماسی گونه میده
« به زانو در آمد و اولین حملۀ نومیدی بر او تاختن گرفت» !! گویا خانمِ دانشور ترجمۀ داستانِ چخوف رو با ترجمۀ ایلیاد و ادیسۀ هومر ، اشتباه گرفتن

با پوزش از دوستانِ اهلِ فن، بهتر بود اینگونه بنویسه که: زنِ دکتر جلویِ تختِ کودک ِ بی جانَش به زانو افتاد و اولین اثراتِ از خود بیخود شدن در او دیده شد

در داستانِ بینظیرِ «دشمنان» در جایی از داستان دکتر به «ابوگین» میگه: «متأسفم... برحسبِ قانون مدنی، جلد سیزدهم، من مجبورم بیایم و شما حق دارید گردنم را بگیرید و مرا بِکِشید (کشان کشان) و ببرید.. خوب ببرید، اما من قادر نیستم، حتی نمیتوانم حرف بزنم» .... دوستانِ گرامی در اینجا بازهم چخوف به قهرمانِ داستانش شخصیتی رو میده که فردی اصول گرا هستش و در عینِ حال، واقعگرا... به نظرتون ممکن هستش؟ معلومِ که نه... چون اصول میگه باید با «ابوگین» بره ولی اگر واقع بین باشه، باید پیش همسر و کودکِش که تازه فوت کرده، بمونه و به همسرش برسه که شرایطِ خوبی نداره

و امّا در داستانِ « هاملت مسکوی» میتوان فهمید که مردم روسیه و حتی چخوف هم از دنیایِ بیرون اطلاعی ندارن و یا خودشون رو به کوچۀ علی چپ، میزنن... به این جمله دقت کنید: « حالا وقتش است که روسیه با چین و ایران روابط تجاری را افتتاح بکند. اما نمیدانم چین و ایران کجا واقع شده اند؟ آیا این دو کشور غیر از ابریشمِ خامِ کرم خورده و نم کشیده چیز دیگری هم دارند؟» عجبااا
بله... سالیان سال است که مثلِ انگل بر جانِ این سرزمین افتادن، ولی نمیدونن کجاس!! ایران فقط ابریشمِ نم کشیده داره... ولی روسیه نفتِ ایران رو داره... چقدر این سرزمین مظلوم واقع شده
نمیدونم که نویسنده دلش از کجا پُر بوده، که در شخصیتِ داستانش و با زبانِ او، مدام از آسیا بد میگه و در جایِ دیگرِ داستان میگه: « در تهِ دل وحشی هستم و یک فردِ آسیاییِ تربیت نادیده ای میباشم» ... شاید منظورِ او مسلمان ها بوده وگرنه ما در آسیا به غیر از مسلمین، تربیت نادیده نداریم و ایرانیان در تاریخ به دارنندگانِ ادب و شخصیت معروف بودن .. مگر اینکه ایرانیانِ عرب پرست باشن و تحتِ آموزه های اسلام باشن.. به هرحال صحبتش بی پایه و اساس است
در جایِ دیگر خواندم که، « خداوندا... چگونه میتوان اصولِ شرافتمندانه را با چیزِ مزخرفی مثلِ عشق مخلوط و درهم کرد» ...... همانطور که میبینید بازهم چخوف میخواد نشون بده که اصول گرایی و واقع گرایی، با یکدیگر ممکن نیست
در پایان «هاملت مسکوی» با خودش میگه، میتوانستم همه چیز را بیاموزم، اگر این وجودِ آسیایی رو از خودم دور میکردم، ... میتوانستم تمدن اروپایی و صنعت موسیقی و ... و بهداشتِ اروپایی رو دوست بدارم،و آن را فرا بگیرم... چی بگم؟ نظرم رو در این مورد و آسیا زده بودنِ وی، نوشتم

و در پایان باید بگم، شخصاً از داستانِ « وانکا» خیلی لذت بردم، عجب شخصیت جالبی داشت « ویون» ... سگی که نمیدونی دوسش داشته باشی یا نه!! ولی فکر میکنم چخوف یکی از اهدافش تو داستانِ «وانکا»، علاوه بر ایستادن در مقابلِ تبعیضِ طبقاتی، گرامی داشتنِ طبیعت و حقوقِ جانداران و یا حیوانات بود که بعضی اوقات، به عمد و گاهی غیر عمد، اونها رو بَنا به منافعِ خودمون نادیده میگیریم، مثلِ قطع کردنِ درخت کاج برایِ کریسمس و سال نو .... و یا آن جمله که: «در قصابی ها، همه جور گوشت هست، خروس، کبک، مرغ،خرگوش و ... اما چه کسی اینهارو زدِه؟ یا از کجا آورده اند؟! قصاب یک کلمه با آدم حرف نمیزند» زیبا بود

درکل هیچوقت از خواندنِ داستان هایِ چخوف خسته نمیشم... باید افسوس خورد که چه به روزِ ادبیاتِ روسیه آمده؟! زمانی انقدر رمان نویس و داستان نویس و نمایش نامه نویس داشت که خیالمون راحت بود که اگر تمام دنیا ادبیات و داستان نویسی رو رَها کنن، روسیه به اندازۀ دنیا، داستان نویس داره... چخوف، لئو تولستوی، شولوخف، گوگول، داستایفسکی، مایاکوفسکی و کلی نویسنده و شاهکار نویسِ دیگه... وااای و افسوس از مرگِ آن ادبیاتِ تکرار نشدنی
پیروز باشید و ایرانی


مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب دشمنان


 کتاب ترز دکرو
 کتاب دم را دریاب
 کتاب پول و زندگی
 کتاب سه دختر حوا
 کتاب کجا رفتی برنادت
 کتاب شب پیشگویی